تبليغاتX
ஜ¨ اشکان و روژان .•*´ ¨ஜ -
ஜ¨ اشکان و روژان .•*´ ¨ஜ
ما با هم يه عهدي بستيم که با هم هم نفسيم قسمت هم هستيم حتي اگه دير برسيم
درباره وبلاگ


لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ، دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
و آبرویم را نریزی ، دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است



 
پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 :: 12:30 :: نويسنده : روژان و اشکان

  

 

سلام دوستای گلم

بازم از همتون ممنونم به خاطر کامنتهاتون

والا خبر جدیدی نیست همچنان .... فقط پریشب مامان بزرگ اشکان بهم زنگ زد با هم حرف زدیم

من که از بس خجالت کشیدم که اصلا نمیدونم چی گفتم ازم پرسید نظرت در مورد اشکان چیه گفتم خوب دوسش دارم. ایشونم گفت خوب پسر ما هم شما رو دوست داره.. بعدشم یه کم دیگه حرف زدیم وای خدا چه ناز بود مامان بزرگش ایشالا که زنده باشن کاشکی همه مثل مادر بزرگ بودن.. درک میکردنولی حیف

 اشکان در حال حاضر تعسن کرده(تعسن  اگه غلطه بگین) و شبا واسه خواب خونه نمیره پیش مامان بزرگه بمیرم شبا خوابش نمیبره اخه میگه بالش خودش همراش نیست و بدون اون نمیتونه بخوابه

ولی خودش میگه اگه من سختی میکشم فقط به خاطر آینده ی خودمونه. اون اعتقاد داره اگه چیزی آسون به دست بیاد اسونم از دست میره ولی وقتی به سختی به دست بیاد سختم از هم میپاشه منم کاملا با این حرفش موافقم.

 پ ن۱:ما هیچ وقت نا امید نمیشیم ...چون خدا رو داریم که میدونیم هیچ وقت تنهامون نمیزاره

پ ن۲:ما همو میخوایم و اگه تموم دنیام جمع شن نمیتونن از هم جدامون کنن اینو  مطمینم