تبليغاتX
ஜ¨ اشکان و روژان .•*´ ¨ஜ
ஜ¨ اشکان و روژان .•*´ ¨ஜ
ما با هم يه عهدي بستيم که با هم هم نفسيم قسمت هم هستيم حتي اگه دير برسيم
درباره وبلاگ


لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ، دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
و آبرویم را نریزی ، دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است



 
سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 :: 12:2 :: نويسنده : روژان و اشکان

 

 

سلام

خوبین؟

من که ای یه خورده خوبم اخه دیشب حدوای ساعت ۳ بود از خواب پریدم دیم حالت تهوع دارم بدنمم بیحس بیحسه هرکاری کردم به زور دستامو تکون میدادم  به خدا فکر میکردم یا دارم میمیرم یا اصلا مردم خواستم همون موقع هر جوری شده با اشکان اس ام اس بدم ولی دلم نیومد همینجوری پریدم بیرون دیگه........... بقیشو حدس بزنین نمیدونم واسه چی مسموم شده بودم آخه صبحش که به مامانم گفتم خیلی عصبانی شد ک چرا بیدارم نکردی منم که دیگه لووس حسابی اینم از دیشب من

 

این چند روزم که من نمیدنم چم شده که مدام گیر میدم به اشکان مثل بچه ها شدم دیگه ناز میکنم ولی قهر نه نمیدونم چرا نمیتونم یک ساعت باهاش قهر باشم شاید دلیلش اینه که روز اول به هم قول دادیم هیچوقت قهر نکنیم واسه همینه دیگه این دل من نمیزاره

ولی میخوام همینجا یه چیزیو بهت بگم و اونم اینه که تا آخر عمرم کنارتم حاضرم هر سختیو تحمل کنم

من میدونم قدم تو این راهی که گذاشتیم مخالفتهای زیادی د اریم هر چند مخالفتامون از همین الان داره

 شروع میشه من میخوام که همیشه کنار هم باشیم تا بتونیم به همه ثابت کنیم که عشق ما هوس نیست عشق ما یه عشق پاکه

اینو بدون که همیشه کنارتمممممممممممممم تا جون دارم تنهات نمیزارم

تو میدونی وو همه میدونن که رنج بردن به پای تو تنها لذت زندگی من است. از شادی توست که من در دلم میخندم . از امیدههای توست که برق ایمد در چشمان خسته ام میدرخشد و از خوشبختی توست که هوای پاک سعادت را در ریه هایم احساس میکنم . نمیتونم خوب حرف بزنم  بدون که من ترا دوست دارم همه ی زندگیم و همه ی روزها و شبهای زندگی ام بر این دوستی شهادت میدهند شاهد بوده اند و شاهد هستند.

می آیی میدانم و من در پس پرده ی خیال فرشی از جنس شمیم صبحگاهی برایت پهن میکنم.

تنها نیستی چون من با توام حتی  اگر نخواهی

برایت دعا میکنم : تویی که لطافت روحت در جسمم جا مانده برای جاودانه بودنت دعا میکنم و برای خوشبختیت

دوسستت دارم حتی اگر نخواهی . به وسعت همان شبی که اعتراف کردم: دوستت دارم

 

پ ن: اینو دیروز نوشتم ولی ثبتش نکردم امروز اشکان از دستم خیلی خیلی ناراحته

ولی منم از دسش ناراحتم آخه میدونی از کاری که متنفرم گوشی خاموش کردنه که دیشب گوشیشو خاموش کردبد بد بدددددددددددددددددددد پسره ی بد چرا خاموش کردی گوشیتو

 

 
یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 :: 18:49 :: نويسنده : روژان و اشکان
سلام

من بر گشتم بعد از یک هفته سفر

 خوبین؟ خوشین سلامتین ؟ خوش گذشت؟  واسه من که خوب بود این مسافرت خوش گذشت ولی نه اونجور آخه همه ی فکرم پیش اشکان بود

این یک هفته رو رفته بودیم شهرستان خونه ی فک و فامیل جای همه مخصوصا اشکانم خالی خیلی

 خوش گذشت مخصوصا اون ۳ روز قبل از ۱۳ به در که ما زدیم به کوهو طبیعت با خونواده ی خالم جای

 همه خالی یه شبم همونجا خوابیدیم اونقد خوش بود یادتونه گفتم دلم یه بزن بکوب میخواد یه رقص

اونجا اینقد اون شب زدیم رقصیدیم که تموم بدنم کوفته شده یه خونوتده ۵۰۰

متر اون طرف تر بودن که اونا  جیغو داد میکشیدم ما جواب میدادیم ما میکشیدیم یه خانوادها ون ور جواب

 میدادن  تا ساعت ۱ شب کارمون رقصیدنو جیغ کشیدن کنار آتیش بود بعدشم که نوبت خواب رسید که

از سرما هیچ کدوم تا صبح نخوابیدم  ولی بنده توو خواب عمیق بودم یه خوابی کردم که نگو صبح ساعت

 ۶ همه بیدار بازم دور آتیش جمع شدیم یه صبونه خوردیم آخ چسپید

اونقد اونجا سز سبر بود که ما میرفتیم از رو تپه ها سر سره میکردیم ار اون بالا قل میخوردیم تا پایین

خلاصه که این وسط فقط جای اشکان من خالی بود

وای از نگاری بگم عشق خاله

نگار دختر دختر خالمه که به من میگه خاله ۴ سالشه اونقد منو دوست داره که نگو  اون روز تا رفتیم از

دور پرید بقلم میگه خاله دلم واست تنگ شده بود بعد همه نشسته بودیم اونم تو بقلم بود گفت خاله

من خیلی دوست دارم بابم شنید گفت نگار پس ما چی گفت عمو همتونو دوست دارم ولی خالرو یه

 کچولو بیشتر

اینو نگفتم شب نشسته بودین با مامانو دختر خاله هام داشتیم بحث میکردیم دیدم یهوی به مامانم گفت خاله خودم با خاله ازدواج میکنم نمیزارم شوهرش بدین میبرمش خونه خودمون پیش خودم طلاهامو بهش میدم یه لباسن دارم واسم بزرگه اونو بهش میدم بپوشه این بچه ۲ رو به من گیر داداه بود همش میگفت زنم اینطوری زنم اونطوری هرچی همه میگفتم نگار خانوم اینجوری نگو مگه فایده داشت نمیدونم اخرش چطور شد که دست ور داشت دیگه هر کی میپرسید ازش این بار میگفت نه خاله آبجیمه خلاصه این نگاری عشق  خالسسسسسسسسسسسس

                                        اینم نگار گلم

 

 یه چند تا عکس از طبیعت اونجا میزارم امیدوارم خشتون بیاد

عکسا تو ادامه ی مطلب



... ادامه مطلب
 
دوشنبه سوم فروردین 1388 :: 20:4 :: نويسنده : روژان و اشکان

 

سلام دوستای گلم

سال نوتون مبارک باشه ایشالا امیدوارم که واسه همه سالی سر شار از شادی باشه

این اولین پست من تو سال جدیده الان ۳ روز از سال جدید میگذره اما ما جایی نرفتیم هنوز بر عکس سالهای دیگه که تو خونه بند نمیشدیم نمیدونم چرا اصلا دل و دماغ بیرون رفتنو ندارم دوست دارم که همش تو خونه باشم (ایشششششششش)

اگه گفتین فردا چه روزیه نه نمیخواد خودم میگم فردا من یک سال بزرگتر میشم آره فردا یعنی ۴/۱ /...

روزیه که من به دنیا اومدم  یعنی روز تولدم تا الان که هیچ کس هیچ حرفی نزده بر عکس سالهای پیش که همه میگفتن از چند روز قبل ولی امسال نمیدونم چرا همه یه جوری شدن حتی اشکاننننننننن اونم اصلا هیچی نگفته همین ۱ ساعت پیش باش حرف زدما ولی هیچی نگفت حتی اونم یادش نیست

خوب من که ناراحت نمیشم نه از دست اون نه از دست هیچ کس دیگه ای چون میدونم هر کسی مشغله ای فکریه خودشو داره  نمیخوام بابت یه تولد از کسی کینه ای داشته باشم

خوب به جاش خودم واسه خودم تولد میگیرم  نظرتون چیه والاااااااااااااااااااااااااا

تــــــــــــــــــــــــولدم مبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک

این رقص

 

 بعدا نوشت روز بعد: واییییی فکر کردم اشکان تولدمو یادش نیست ولی اینجوریام نبود دیشب ساعت یک اس ام اس زد گفت تولدت مبارک باشه نمیدونین به خدا چه ذوقی کردم چقدر خوشحال شدم که یادش بوده بهش گفتم فکر نمیکردم یادت باشه ولی گفت مگه میشه یه سال منتظر یه همچین روزی باشم  اونوقت یادم بره

عزیزم واقعا ممنونم از منو ببخش که فکر کردم یادت نیست

 

به قول خودت ایشالا سال دیگه همین موقع جشن تولدمو با هم و کنار هم جشن میگیریم 

 خیلی دوست دارم  دلکم