|
چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 :: 12:15 :: نويسنده : روژان و اشکان
خوبین؟؟ از کجا شروع کنم؟ ولی یه فرقی داشت اونم اینکه من منتظر بودم منتظرچی؟ منم رفتم بگیرم دیدم بستم از گوشه بازههههههههههه بریم سر کادوهام بازشون که کردم واییییییییییییی خدای من چه ناز بودننننننننننن ممنونم عزیزم بابت کادوهات که اینقد خوشگل بودن خیلی زحمت کشیدی
پ ن :وای خدای من امشب مامان بزرگمو خواب دیدم روحت شاد مــــــــــــــامـــــــــــــان بزرگ جونم
پ ن۲: دیگه اینکه اگه دیگه تا سال جدید ننوشتم از همینجا سال جدیدو بهتون تبریک میگم ایشالا که تعطیلات خوبی کنارخو نواده هاتون داشته باشین ![]()
دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 :: 20:36 :: نويسنده : روژان و اشکان
بیا با من بمان شاید با تو عاطفه را باور کنم، شاید با تو صداقت را باور کنم، با من بمان شاید با تو شبهای تنهاییم را با آفتاب مهرت سحر کنم، بیا با هم پا به پای ستاره ها از کوره راه شب تردید بیگناه و به سلامت گذر کنیم تار تنهایی روی نفسهایم پیله بسته است، بیا دلهایمان را با هم گرم کنیم بیا با عــــــــــشق و محبت به باران نظر کنیم . میخواهم از تو بگویم از شکوه نامت، بلوغ مهرت، و لطف کلامت، امـــــــــــا: نه انگار هستی انگار همیشه هستی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سلام دوستای خوبم خوبین ؟خوش میگذره؟ منم ای بدک نیستم نمیدونم از کجا شروع کنم یعنی نوشتن واسه من یکی خیلی سخته روازای من که همش تکراریه ولی تنها چیزی که هست اینه که منتظرم، آره عزیزم همیشه چشمم به جادس تا بیای تا آخر عمرم منتظرت میمونم از این روزا بگم که حسابی منو مامانم مشغول خونه تکونیم امسالو خدا رحم کرد پ ن:حالا بگذریم ببینم شما خریدای عیدتون انجام دادین پ ن ۲:دو تا خبر دارم اگه گفتینننننننننننننننننننن نه نمیگم تا تو خماری بمونینننن پ ن ۳: وای این چقد شبیه وقتیه که اشکان منو دعوا میکنه اینم واسه اشکان خان پ ن۴: اووووووووووووووووووو دلم یه عروسی توپ میخواد دلم میخوام اونقد بزنیم برقصیم که نگو خدایا یه عروسی تو این ایام عید جور کنم دلم لک زده خوب واسه یه رقص اینجوری
در آخرم واسه همه ی دوستامون آرزوی خوشبختی میکنم
![]()
یکشنبه چهارم اسفند 1387 :: 11:57 :: نويسنده : روژان و اشکان
سلام دوستای گلم و یه سلام مخصوص به گل زندگیم خوبین همگی؟ یه کمم از این چند روزه بگم که بازم مهمون داشتیم اینبار دختر عموم بود که چند ماهی از من کوچیکتره از روزی که اومد من و اون همیشه بیرون بودیم یعنی دنبال خرید البته اون خرید کرد منم یه سری فعلا خورده ریزه گرفتتم خریدا هنوز مونده اینم از این چند روزه
میخوام این آخرم یه خورده واسه عشق زندگیم بنویسم میگم که: به خدای کس ندیده به قطار کاروانها به عروس آسمانها به غمی که نو رسیده به آهمی رمیده به قشنگی دو دیده به مرغ خوش پریده به کمال روح آدمیزاد که تو را دوســـــــــــــــــــــــــت دارم
ای مهربان وقتی که خورشید به پیشواز شب میرود و کوچه از صدای گام عابران تهی میشود با کوله باری از غم و درد جدایی با خویش میگویم امروز نیز گذشت و تو نیامدی..... تو ای مسافر ، تو ای شمیم پرستوها بدان که تا تپش باقیست در کنار ساحل تنهایی در انتظارت می مانم مگیر از سرم سایه ی شاهپرت را " تو را همچو فر هُما دوست دارم به شبهای تاریکی و تلخ جدایی خیال ،تو را همچون دعــــــــــــــــــا دوســــــــــت دارم چشـــــــــــــــــم انتـــــــــــــظارم تا بیایی ![]() |
||