تبليغاتX
ஜ¨ اشکان و روژان .•*´ ¨ஜ
ஜ¨ اشکان و روژان .•*´ ¨ஜ
ما با هم يه عهدي بستيم که با هم هم نفسيم قسمت هم هستيم حتي اگه دير برسيم
درباره وبلاگ


لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ، دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
و آبرویم را نریزی ، دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است



 
پنجشنبه سی ام آبان 1387 :: 11:36 :: نويسنده : روژان و اشکان
سلام

نمیدونم چرا اینبار تصمیم گرفتم خودم بنویسم آخه خیلی دلم گرفته خیلی چرا با من اینجوری میکنی چرا؟

چرا اگه چیزی ازم میخوای نمیتونم انجام بدم فکر میکنی میخوام انتقام بگیرم آخه چرا من باید انتقام بگیرم خودت بگو انتقام چیو بگیرم اصلن چیکار کردی  که من بخوام انتقام بگیرمچرا این روزا اینجوری شدی  هر روز باید باز جویی پس بدم مگه چیکارت کردم مگه غیره اینه که عاشقتم دوست دارم میدونم به خدا میدونم توام منو دوست داری عاشقی شاید بیشتر از من ولی این رسمش نیست به خدا  هیچوقت نخواستم کاری کنم ناراحت شی به جان خودت که واسم عزیز ترینی الان اومدی میگی با این کارات عشق بینمون از بین میره  آخه اینا کارایه که به خدا شما الکی بزرگش میکنی

من اونقد عاشقم که به این چیزای الکی عشقم از بین نره. من هر روز به عشق تو بیدار میشم

این عشقو ازم نگیر خواهش میکنم  تو میگی هیچوقت نمیخوام اشکاتو ببینم  ولی باز ر هر روز اشکمو در میاری خودتم میدونی الان که دارم مینویسم حالم چه جوریه خودت خوب میدونی بارها منو دیدی ولی باز........

خایا این عشقو ازم نگیر خدایا کاری کن بتونم راحت دلیله کارمو بهش بگم به خدا هر چند برام سخته ولی از خدا میخوام کمکم کنه بتونم بگم

خدا به همرات

                                                                                  روژان

 
جمعه هفدهم آبان 1387 :: 10:8 :: نويسنده : روژان و اشکان

دوســـتــــت دارم

تو اخرین یار منی امید دیدار منی
گر چه همش مسافری اما توی شبای من
تک ناجی خیال من همسفر قلب منی
تو اخرین بهانه ای امید زنده بودنی
لحظه به لحظه با منی مثل نفس کشیدنی
بهار سبز و خرمی مثل جونی مثل تنی
تو آخرین قبله دل نیاز احساس منی
بهونه تو را دارم تو آخرین یار منی

دلی یا دلبری یا جان و یا جانان نمی دانم

همه هستی تویی فی الجمله این وآن نمی دانم

 

به جز تو در همه عالم دگر دلبر نمی بینم

به جز تو در همه گیتی دگر جانان نمی دانم

 

یکی دل داشتم پر خون،شد آنهم از کفم بیرون

کجا افتاد آن مجنون،در این دوران نمی دانم

 

دلم سرگشته می دارد سر زلف پریشا نت

چه می خواهد ازین مسکین سرگردان نمی دانم

 

اگر مقصود تو جان است رخ بنماو جان بستان

اگر مقصد دگر داری من این وآن نمی دانم

 

نمی یابم ترا در دل،نه درعالم نه در گیتی

کجا جویم ترا آخر من حیران نمی دانم!!!