|
جمعه پانزدهم شهریور 1387 :: 21:58 :: نويسنده : روژان و اشکان
ای مهربان وقتی که خورشید به پیشوازشب می رودو کوچه از صدای گام آخرین عابر تهی می شود با کوله باری از غم و درد جدایی با خویش میگویم امروز نیز گذشت و تو نیامدی تو ای مسافر ، تو ای شمیم پرستوها و تو ای فرشته ی خوبان بدان که تا تپش باقیست در کنار ساحل تنهایی در انتظارت می مانم مگیر از سرم سایه ی شاهپرت را، تو را همچون فر هما دوست دارم به شبهای تاریکی و تلخ جدایی خیال ،تو را همچون دعا دوست دار
آنقدر دلم تنگ شده که بی اختیار با نگاهی پر از اشک بسوی سراب واقعیات زندگی می نگرم و آنقدر در وجودم تب انتظار می سوزد که نگاهن دمی آرام نمی گیرد و چشمانم به سختی آسایش نمی پذیرد من تنهای تنها هر شب چشمم به کاروان عشق اشک انتظار می سوزد و نبض روحم شکسته و آشفته و پریشان در تب عشق می سوزد این نامه ی من هر شب با سیاهی آسمان همسفر شده و از هیچ پروایی نمی هراسد. خلاصه این را بدان که تا همیشه در خاطراتم زنده خواهی ماند حتی در دورترین نقطه ی <<عالم>> عزیز مهربونم کلیک کن
![]() |
||