تبليغاتX
ஜ¨ اشکان و روژان .•*´ ¨ஜ
ஜ¨ اشکان و روژان .•*´ ¨ஜ
ما با هم يه عهدي بستيم که با هم هم نفسيم قسمت هم هستيم حتي اگه دير برسيم
درباره وبلاگ


لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ، دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
و آبرویم را نریزی ، دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است



 
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 :: 17:46 :: نويسنده : روژان و اشکان

 

خسته ام انگارصد سال پياده راه امده ام

انگار صد سلسله کوه را روي شا نه هاي نحيفم حمل کرده ام

انگار هزار سال پلک بر هم نگذاشته ام

خسته ام انقدر خسته ام خود را هم فراموش کرده ام و هيچ يادم نيست که

 اولين بار کدام گل را بوييده ام . من شکل سنجاقکي را که در کوچه ي

کودکي بوسيده ام ازياد برده ام.

خسته ام اما نه انقدر که نتوانم تو را دوست داشته باشم و از کنار نفس هاي

 گرمت بي اعتنا بگذرم .

بگو چقدر به انتظار بنشينم که زمان از من عبور کند . ستاره ها شاهد خا

 موش شدن تک تک فانوس هايم باشند ؟

چقدر پيراهن کدرم را در چشمه ارزو ها بشويم و روي طناب دلواپسي پهن

کنم . اگر شوق رسيدن به دستهايت نبود هيچگاه اغوشم را نمي گشودم و

اگر صداي گوش نواز تو نبود از گوشه تنهايي بيرون نمي امدم . اگر شوق

ديدن چشمانت نبود هيچگاه پلکهايم را بيدار نمي کردم و اگر نسيم حرفهايت

 نمي وزيد معناي جهان را نمي فهميدم .

خسته اما نه انقدر که نتوانم بر روي با شکوه ترين قله زندگي بايستم و

همراه به ستاره ها به تو سلام کنم.


 

 
دوشنبه دوازدهم آذر 1386 :: 21:30 :: نويسنده : روژان و اشکان

 

 عاشقانه ترين نگاهها را در چشمانش بريزم

خدايا کمکم کن

تا در بعد عشق او بهترين و شيرين ترين باشم

به من کمک کن

تا سرودن عشق را به هنگام طلوع افتاب هر بام

بر لبانش جاري سازم

و راز عشق را در گوشش سر دهم

خداوندا

او را نگه دار که من

به عشق او زنده ام 



 

دلم مي خواد ...


دلم مي خواد که روزي صد هزار بار بهت بگم دوستت دارم عزيزم

دلم مي خواد که عهد زندگيمو به پاي عشق خوب تو بريزم

دلم مي خواد از لباي گرمت گلهاي سرخ بوسه رو بچينم

دلم مي خواد جواب دوستت دارم رو تو چشماي قشنگ تو ببينم

 


 
چهارشنبه هفتم آذر 1386 :: 20:20 :: نويسنده : روژان و اشکان

 

 

یا محبوب العاشقین

 


دستانم در تمنای دستان گرم توست تا رگه هایی از حیات را از انان جستجو کند

 

و دلم فرش زیر پای توست تا قدم بر ان نهی وبر اریکه قدرت ان تکیه زنی و سلطان هستی ام شوی

 

اری. باتو ای معبود من زندگی زیبا و رویایست


حال اگر یابم دعایت می کنم             جان اگر خواهی فدایت می کنم
با توام هر شب تنها نیستی            گوش کن هر شب صدایت می کنم


آری


تا تو بیای چشمانم بارانی است ودلم بهانه می گیرد دلم می خواهد این بار که قاصدکی برایم

 

 میفرستی پیغامش این باشد


لحظه دیدار

 

 نزد یک است

 

 

 

 

بيا يك شب كه برفي سخت مي بارد سپيدي تا افق مي رود همراه تاريكي خدا از لطف مي پوشد تن

 

لخت درختان را ميان جامه اي ديبا سپيد

 

 و دلكش و زيبا و دنيا بر تن خود مي كشد رخت عروسان رامن وتو در كنار هم جدا از شهرو از

 

غوغاي انسان ها بري از رنج و حرمان ها بنوشيم

 

 از لبان هم شراب بوسه اي شيرين زبان ديده بگشائيم ودر دنياي خاموشي براي سال ديگر توشه

 

گيريم از نگاه هم.

 

بيا يك شب كه برفي سخت مي بارد دوباره چون دو آهوي بياباني شبي را تا سحرگاهان بكنج

 

 خلوتي گرم از وجود هم بپاسازيم جشن سالگرد عشق ديرين را

 

                                                               

اشکان

 

 
جمعه دوم آذر 1386 :: 16:58 :: نويسنده : روژان و اشکان

 

 
پنجشنبه یکم آذر 1386 :: 17:14 :: نويسنده : روژان و اشکان

اينجا كلبه عاشقي من است

اين كلبه وسعتي دارد به اندازه دلم و فضايي به حجم حضورم

آنقدر بزرگ است كه صدايم از آن سو، اين سو به گوش نمي رسد كه مي گويم: سلام

و آنقدر كوچك كه گاهي مجبور مي شوم چشمهايم را براي ديدن كرانهايش خسته كنم

مي داني؟

اين كلبه برايم خيلي دوست داشتني است چون به اندازه همين جمله ساده و معصومانه است

مي داني؟

من همه گمشده هايم زندگي ام را در گوشه و كنار اين كلبه جستجو مي كنم

همه لحظات از دست رفته را مي خواهم جايي همين اطراف پيدا كنم

شايد نشود اما من مي گويم مي شود

مي داني؟

اين كلبه با وجود آنكه ديگر عصر سنگ و آهن سالهاست آغاز شده، روزگار سيماني و درخشندگي شيشه اي مدتها فرا روي انسان قرار گرفته، جاني دارد از جنس روح من، محبتم به تو و علاقه به بودن در كنارت. آنگونه بگويم كه اگر بداند روزي ماواي نخواهد بود، چه بسا در ساعتي و يا كمتر ديوارهايش فرو بريزد.وآتش عشقخاموش شود

مي داني؟

در دلم نامت را نجوا مي كنم و ديوار ها و پنجره نامت را در ميان چشمانم مي خوانند و با من در انتظارت مي مانند. مي داني؟ مي دانند كه من چقدر دوستت دارم. مي داني؟ مي دانند كه مي خواهم روزي دستت را بگيرم و تو را در كلبه عاشقي به تماشا بنشينم. آري تو را به تماشا مي نشينم روزي، تو را! اي همه چشمان من براي تماشا دوستت دارم

باز هم بنويسم؟

در دفتري بنويسم كه زمان در آن به عقب باز مي گردد,: ياد داري دفتري كه زمان در آن به عقب باز گردد؟؟ميگويي نه!!!! اما من خواهم نوشت

گوشه اي از كلبه، دستانم را به دور زانوان حلقه كرده ام و مي گويم
دوستت دارم

و هرگز فراموشت نخواهم كرد هرگز تا ابد

به خدا قسم كه درب اين كلبه را به روي هيچ كس باز نخواهم كرد