تبليغاتX
ஜ¨ اشکان و روژان .•*´ ¨ஜ
ஜ¨ اشکان و روژان .•*´ ¨ஜ
ما با هم يه عهدي بستيم که با هم هم نفسيم قسمت هم هستيم حتي اگه دير برسيم
درباره وبلاگ


لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ، دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
و آبرویم را نریزی ، دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است



 
شنبه نهم آبان 1388 :: 11:46 :: نويسنده : روژان و اشکان
سلام سلام  صد تا سلام به روی ماه همتون نخیر قافیش جور نشد

احوال شما خوب هستین؟؟؟؟خدارو شکر

ما هم خوبیم  شکر خدا.ملالی نیست جز دوری شما.. عرضم به حضورتو ن خیلی وقته آپ نکردم خب چیکار میشه کرد زندگیه و هزار تا دردسر امروز یکی فردا یکی دیگه  هی روزگار ز دستت هوارررر ما هم باید بتونیم در مقابل همش واسیم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اما از خبرای این چند روزه که هرچند خبر خاصی نشد که بیام بگم

دختر عمم۲۵ روزه تو کماست. خدارو شکر دیشب خبر رسید که یه کم دستو پاشو تکون میده هرچند همه ی دکترا قطع امید کرده بودن گفته بودن که مرگ مغزی شده ولی خدارو هزاران بار شکر میکنم که الان علایم حیاطش برگشته خدایا شکرت.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 فصل سرما شروع شدو مریضیای بندم شروع خودمم یه دو روزه سرما خوردم ایشششششششش با این سرمام دیروز رفتیم طاقبستان باورتون نمیشه آب دریاچش که کاملا خشک شده بود با بارندگی این دو روزه کاملا برگشته پر شده طوری که تا تو پیاد رو هم اومده بود منم که عشق آب با این حال از تو آب رد شدم که تا ساق پام آب بود خدایی یه حالی میداد. اگه خجالت نمیکشیدما کفشامو در میاوردم را میرفتم . بازم باید شکر گذاز خدا باشیم به خاطر این رحمتش بعشم رفتیم یه بستنی دبش خوردیم که جاتون خالی بود..الان حالم خیلی خوبه کی میگه من بدتر شدم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دیگه چه خبر ....هومممممممممم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خبر که زیاده تا دلتون بخواد ولی جای گفتنش نیست

شما بیاین بگین چه خبر. اگه چیز جدیدی به ذهنم رسید میام میگم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

توی ادامه ی مطلب چند تا عکس گذاشتم ببینین چه نازن



... ادامه مطلب
 
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 :: 17:39 :: نويسنده : روژان و اشکان
قول داده بودم که بیایم از دیدارمون بنویسم.. خب الوعده وفا

عرضم به حضورتون از صبح چهارشنبه شروع میکنم...

اون روز بر خلاف روزای دیگه که زودتر بیدار میشدم نمیدونم چرا  تا ۹.۵-۱۰ خواب بودم بیدارم شدم نیگا گوشیم کردم دیدم بله اشکان اس ام اس زده که ما راه افتادیم داریم میایم.منم اس دادم که راس میگی. الان کجایین..بعدش هول هولکی بیدار شدم به مامانم خبر دادم..اون روز از استرس تا شب لب به هیچی نزدم . دیگه اونا صبح که اومده بودن اگه میخواستن یه سره بیان ساعت حدود ۳ خونه ی ما بودن ولی تو همدان نگه اشته بودن و گشته بودن تا عصری که بابای اشکان زنگ زد .. با خودم حرف زد . خلاصه دیگه حدود ۸.۳۰ بود رسیدن خونه ما.. من که تا اون لحظه اصلا هچ استر سی نداشتم یا از خودم بروز نمیدادم همه مسخرم مکیردن که تو دیگه کی هستی الان هرکی بود دسش به کار نمیرفت.. این داداش من اونقد استرس داشت که من نداشتم همش میگفت تو رو خدا تو استرس نداری منم ریلکش میگفتم نه اصلا. خلاصه تا لحظه ای که از در اومدن تو من استرسم شروع شد قلبم تند تند میزد زنداداشم دست گزاشت رو قلبمو میخدید

خالاصه وقتی اومدن خدا باورم نمیشد دارم عشقمو میبینم.. چقدر ماه شده بود تو کت شلوار سرمه ایش همونجا دلم میخواست بپرم بغلش(چیه خب دلم میخواست دیگه) خلاصه ومدن تو و این آقای دوماد یه سلام داد به من فقط و رفت نشست سرش پایین بود. انجوری اصلا سرشو بالا نمیاورد در صورتی که من عروس بودم باید اینجوری میشم.دیگه اینکه با اصرار راضی شدم چایی بیارم. ولی اونقد ه دستام میلرزید چیزی نموده بود چاییو بریزم روش رسیدم به داداشم سینیو دادم دستش گفتم بگیرش لطفا . دیگه اینکه بعدشم که شامو خوردیم چه خوردنی من که ۲-۳ قاشق بیشتر نتونستم بخورم.خلاصه انشب با یه سری صحبتا گذشت..که روز بعدش خونوادش خواستم برن شهرو بگردن ولی منو نبردن. منم اس ام اس دادم ه ازت خیلی ناراحتم اصلا به من نیگام نمیکنی ولی گفت من هرچی نگا میکنم تو یه جا دیگرو نگا میکنیمن تو خونه بودم اقایون تو حیاط دیدم از اونا نگا میکنه داره میخنده ولی من بهش اخم کردم. دیگه رفتم که واسه نهار برگشت تو این فاصله یه کمی تنها شدیم انروزم باز گذشت با نگاها و دلرباییای  دوتامون..یادم رفت بگم شب اول که اومدن من تا صبح به خدا یک ساعت نخوابیدم همش بیدار بودم باورم نیمشد الان عشقم تو خونمونه. اینو بگم که تو اتاق من خوابیدن صبح اس ام اس داد که زیر تختتو نگا کن ددیشب یه موش اونجا بود

نیگا کردم دیدم نه یه جعبس باز کردم دیدم بله آقا واسه بنده یه گوشی خوشمل خریده اوردهاونقد نازو خوشمله.. ممنونم عزیزمخیلی ذوقیدم.

شب آخرم تا یه فرصت گیر میاورد چشم میدوخت به بندهاز خدا چه پنهون منم دست کمی نداشتم همش اشاره میکرد(بچه پر رو)خلاصه حسابی روش باز شده بودو نگا میکرد.. دیگه مامانمم فهمیده بود که چه جوری نیگا میکنه

ولی صبحش خیلی لحظه ی بدی بود. اونا داشتم صبونه میخوردن من نخوردم رفتم تو اتاق گریم گرفته بود تا آروم شم. بعدش که میخواستن برن اومدم بیرون به خدا بغض کرده بودم نمیتونستم حرف بزنم تو  حیاط آقا داشت ماشینو چک میکرد باباش اینام داشتم وسایلو میزاشتن تو ماشی منم اون پشت پیش اشکان بودم که مثلا داره ماشینو چک میکنه و لی چه چک کردنی همش به من نگا میکردمنم که نمیدونم چرا نمیتونستم پیش بقیه تو چشاش نگاه کنم چون بغض کرده بودم رفتم انور به گلا نگا میکرده اصلا نگاش یه برق عجیبی داشت نمیتونسم مستقیم تو چشاش نگا کنم

 برای  مرد زندگیم :الهی من فدای اون قدو بالای نازت بشم که حسابی دلمو بردی اونشب اونقد ناز شده بودی که حتی مامانمم تحسینت میکرد

دوستای گلم ببخشید که پستم طولانی شد یعنی اگه میخواستم تعریف کنم بیشتر میشد ولی سعی کردم خلاصه بگم.. ایشالا اگه اشکانم دوست داشت میادو اونم مثل من از احساساتش مینویسه

پی نوشت بی ربط: اه چقدر بدم میاد وقتی یکی میاد نظر میزاره میگه وبلاگ قشنگی داری به منم سر بزن.. معلومه هیچی از وبلاگو نخونده. فقط ظاهرو میبینن

 
جمعه بیست و چهارم مهر 1388 :: 3:39 :: نويسنده : روژان و اشکان
۵ دقیقه پیش رفتی منو با یه دنیا دلتنگی جا گذاشتی

باورت میشه الان با گریه دارم مینویسم..لحظه ی  خدا حافظی چقدر سخته اشک چشمامو گرفته بود داشتم خفه میشدمآخه من از این به بعد دیگه چه جوری میتونم دوریتو تحمل کنم

اینجا در نبود تو واسم شده همدم میام مینویسم انگاری با تو دارم حرف میزنم

عزیزم مراقب خودت باش سفرت به سلامت

بعدا نوشت:الان این اس ام اسو داده:

میرم از شهر تو با یه کوله بار خاطره....دل من مونده پیشت گرچه پاهام مسافره

با خوندنش اونقد گریه کردم

پی نوشت:دوستای گلم از این به بعد جواب کامنتاتونو همینجا تو بخش کامنتا مینویسم

 
پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 :: 7:52 :: نويسنده : روژان و اشکان
تو الان رفتی بیرون واسه گشتن ولی خیلی بدی منو با خودت نبردی

دیشب اومدن خونمون چون از جای دور امدن نذاشتیم برن هتل فعلا خونه ی ما هستین

هنوز بجر با اس ام اس نشده باهاش بحرفم.. امروز از دستش خیلی ناراحت بودم اخه اصلا به من توجه نمیکرد..ولی بعدش نگاه میکرد میخندید من اخم میکردم

وای امشب به خدا یک ساعتم نخوابیدماز استرس...

به خدا دلم داره پر میکشه تا برگرده

این اقای دوماد همش سرش پایین بود دقیقا اینجوری

دیشب چیزی نمونده بود چاییارو بریزم روش

ایشالا سر فرصت دوتامون میایم مفصلا تعریف میکنیم

بعدا نوشت ساعت ۵: دلم داره پرمیکشه اخه کی بر میگردین.. تو که نمیدونی الان به من چی میگذره.. وقتی از تو ماشین بهم نگاه میکردی از نگات فهمیدم میگی چرا نمیای.... بخدا بغض کرده بودم واسه همون دم در وا نسادم تا برین زود اومدم تو خونهبغض کرده بودم میترسیدم واسم همونجوری نگات کنم بغضم بترکه..

چقدر اون نگاها و اون لبخندایی که میزنیو دوست دارم نمیدونم چرا نمیتونم نگات کنم فورا سرم میافته پایین.

ولی حسابی تو دل مامانم جا باز کردی.

اه کی صبر کنه تا ۱۱-۱۲ امشب خدایا.

الان اشک گرفته چشامو