|
شنبه نهم آبان 1388 :: 11:46 :: نويسنده : روژان و اشکان
سلام سلام صد تا سلام به روی ماه همتون
احوال شما خوب هستین؟؟؟؟خدارو شکر ما هم خوبیم شکر خدا.ملالی نیست جز دوری شما ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اما از خبرای این چند روزه که هرچند خبر خاصی نشد که بیام بگم دختر عمم۲۵ روزه تو کماست. خدارو شکر دیشب خبر رسید که یه کم دستو پاشو تکون میده هرچند همه ی دکترا قطع امید کرده بودن گفته بودن که مرگ مغزی شده ولی خدارو هزاران بار شکر میکنم که الان علایم حیاطش برگشته ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فصل سرما شروع شدو مریضیای بندم شروع خودمم یه دو روزه سرما خوردم ایشششششششش با این سرمام دیروز رفتیم طاقبستان باورتون نمیشه آب دریاچش که کاملا خشک شده بود با بارندگی این دو روزه کاملا برگشته پر شده طوری که تا تو پیاد رو هم اومده بود منم که عشق آب با این حال از تو آب رد شدم که تا ساق پام آب بود ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دیگه چه خبر ....هومممممممممم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خبر که زیاده تا دلتون بخواد ولی جای گفتنش نیست شما بیاین بگین چه خبر. اگه چیز جدیدی به ذهنم رسید میام میگم ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ توی ادامه ی مطلب چند تا عکس گذاشتم ببینین چه نازن ... ادامه مطلب ![]()
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 :: 17:39 :: نويسنده : روژان و اشکان
قول داده بودم که بیایم از دیدارمون بنویسم.. خب الوعده وفا
عرضم به حضورتون از صبح چهارشنبه شروع میکنم... اون روز بر خلاف روزای دیگه که زودتر بیدار میشدم نمیدونم چرا تا ۹.۵-۱۰ خواب بودم بیدارم خالاصه وقتی اومدن خدا باورم نمیشد دارم عشقمو میبینم.. چقدر ماه شده بود تو کت شلوار سرمه ایش همونجا دلم میخواست بپرم بغلش نیگا کردم دیدم نه یه جعبس شب آخرم تا یه فرصت گیر میاورد چشم میدوخت به بنده ولی صبحش خیلی لحظه ی بدی بود. اونا داشتم صبونه میخوردن من نخوردم رفتم تو اتاق گریم گرفته بود تا آروم شم. بعدش که میخواستن برن اومدم بیرون به خدا بغض کرده بودم نمیتونستم حرف بزنم برای مرد زندگیم :الهی من فدای اون قدو بالای نازت بشم که حسابی دلمو بردی اونشب دوستای گلم ببخشید که پستم طولانی شد یعنی اگه میخواستم تعریف کنم بیشتر میشد ولی سعی کردم خلاصه بگم پی نوشت بی ربط: اه چقدر بدم میاد وقتی یکی میاد نظر میزاره میگه وبلاگ قشنگی داری به منم سر بزن.. معلومه هیچی از وبلاگو نخونده. فقط ظاهرو میبینن ![]()
جمعه بیست و چهارم مهر 1388 :: 3:39 :: نويسنده : روژان و اشکان
۵ دقیقه پیش رفتی منو با یه دنیا دلتنگی جا گذاشتی
باورت میشه الان با گریه دارم مینویسم..لحظه ی خدا حافظی چقدر سخته اشک چشمامو گرفته بود داشتم خفه میشدم اینجا در نبود تو واسم شده همدم میام مینویسم انگاری با تو دارم حرف میزنم عزیزم مراقب خودت باش سفرت به سلامت بعدا نوشت:الان این اس ام اسو داده: میرم از شهر تو با یه کوله بار خاطره....دل من مونده پیشت گرچه پاهام مسافره با خوندنش اونقد گریه کردم پی نوشت:دوستای گلم از این به بعد جواب کامنتاتونو همینجا تو بخش کامنتا مینویسم ![]()
پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 :: 7:52 :: نويسنده : روژان و اشکان
دیشب اومدن خونمون چون از جای دور امدن نذاشتیم برن هتل فعلا خونه ی ما هستین هنوز بجر با اس ام اس نشده باهاش بحرفم.. امروز از دستش خیلی ناراحت بودم وای امشب به خدا یک ساعتم نخوابیدم به خدا دلم داره پر میکشه تا برگرده
دیشب چیزی نمونده بود چاییارو بریزم روش ایشالا سر فرصت دوتامون میایم مفصلا تعریف میکنیم بعدا نوشت ساعت ۵: دلم داره پرمیکشه اخه کی بر میگردین.. چقدر اون نگاها و اون لبخندایی که میزنیو دوست دارم نمیدونم چرا نمیتونم نگات کنم فورا سرم میافته پایین. ولی حسابی تو دل مامانم جا باز کردی. اه کی صبر کنه تا ۱۱-۱۲ امشب خدایا. الان اشک گرفته چشامو ![]() |
||